خودتوخودم
یاد من می ماند که سر پیچ بهشت نظری هم به جهنم بکنم که اگر آن لحظه اشک چشم تو سرازیر شود به خدا خواهم گفت: که مرا جای تو کیفر بدهد. یاد من می ماند که اگر من به جهنم رفتم به سر پیچ بهشت نظری هم بکنم تا که خندیدن زیبای تو را لحظه عشق تماشا بکنم همچنان می دانم که در آن لحظه مرا یاد تو نیست چون خودم می دانم که تو در داشتن مهر و وفا مسکینی عجبی نیست سر پیچ بهشت به تماشای شکنجه دادنم بنشینی. كوچك بايشم يا اندازه ي نخود يا بزرگ باشيم اندازه ي غول اندازه ي هميم وقتي خاموش كنيم چراغ ها را سياه باشيم يا سفيد سرخ باشيم يا زرد و نارنجي يك رنگ مي بينندمان وقتي چراغ ها را خاموش كنيم دل زينب پرازجوش وخروش است چـراغ مـسجد كوفه خموش است بـبــار اي آسمـان خـونـابـه اشــك كه تابوت عـلي بر روي دوش است با همه لحن خوش آوایی ام ای دو سه تا کوچه زما دورتر کاش که این فاصله را کم کنی کاش که همسایه ما می شدی هر که به دیدار تو نائل شود دوش مرا حال خوشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت نام تو آرامه جان من است ای نگهت خاستگه آفتاب پرده برانداز زچشم ترم ای نفست یار و مددکار ما سنگريزه را برداشت، درب باد را کوبيد، خدا کدام طرف نشسته بود فرقي نداشت: آسمان روشن شد، دستهايش را برداشت و رفت روي ديوارهاي سوررئالش، هر چه مي خواست کشيد جنگ ، صلح، طاعون، سرفه، اصلا، اگزيستانسياليسم مغز من بهم ريخته ست، مرا به برزخ خانه روان ببر يا- به روانخانه برزخ برسان، فرقي نمي کند به کدام آسمان مي رويد: بالا يا پائين.....! کلاغه دلش گرفته بود پر از...: برو , پیشم نمون من اگر روح پريشان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم به تو و عشق تو ايمان دارم انتظار و هوس و دیدن و نادیدن نیست. زندگی چون گل سرخی است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف. یادمان باشد اگر گل چیدیم، عطر و برگ و گل و خار همه، همسایه دیوار به دیوار همند. که به پایان برسد لحظه ها می ایند سالها می گذرند وتودر قرن خودت می خوابی هیچ پروازی نیست برساند ما را به قطار دگران مگر اندیشه وعلم مگرانگیزه وعشق مگر اینه و صلخ وتقلا و تلاش...... بخت از ان کسی هست که مناجات کند با کارش ودر اندیشه یک مساله خوابش ببرد و کتابش را بگذارد در زیر سرش وببیند در خواب حل یک مساله را باز با شادی یک مساله بیدار شود سرمشق آب بابا یادمان رفت، رسم نوشتن باقلم ها یادمان رفت ، شعر خدای مهربان راحفظ کردیم خدای مهربان یادمان رفت فراموشت کرده ام بايد فراموشت كنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ... تا بعد، بهتر می شود ... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ... این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم تو لحظه های بی کسی قیدتو راحت میزنن؟؟؟ تو به من خنديدي و نميدانستي كه من با چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدم.باغبان از پس من تند دويد سيب را دست توديد غضب آلود به من كردي نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك تو رفتي و هنوزسالهاست در گوش من خش خش گامهاي تو تكرار كنان ميدهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم كه چرا؟ كه چرا باغچه ي كوچك ما سيب نداشت!!! میدانم بعد از هر خنده ی من گریه ای طولانیست من پس از هر خنده ی خود میترسم که دگر اشک ندارم که رها سازم و در نوبت خنده ی دیگر باشم آخر از عشق تو دربان کلیسا میشوم می کشم دست از مسلمانی مسیحا میشوم در کشتی عشقت نشینم همچو نوح یا به ساحل میرسم یا غرق دریا میشوم...... از طرف __VaHiD__ چه سال ها که خدا بود و ما نفهمیدیم کنار خانه ی ما بود و ما نفهمیدیم همین خدا که برایش قصیده می گفتیم خودش قصیده سرا بود و ما نفهمیدیم چه اشتباه بزرگی همیشه در معنا نوا ز ناله جدا بود و ما نفهمیدیم و این صدا که شنیدیم تازگی،عمری سرود پنجره ها بود و ما نفهمیدیم دری که رو به خیابان عشق وا می شد کنار خانه ی ما بود و ما نفهمیدیم... اونهایی رو که دوست دارن دیگران رو کوچیک کنن خدا یه جایی یه جوری بدجوری کو چیکشون کنه یه قله زیر پامه یه دریا توی دستم زخم ستبر کوهم بزرگم و عمیقم زبون خشم آبم نثار بیدریغم آبشار انتهای رود قدیمیم من یه قطره درشته گرم و صمیمیم من همیشه سربزیرم اگر چه سر بلندم یه عاشقم که آسون به هر چی دل میبندم صدام پر از حماسه ست اگر شنیده باشی غریو افتخار وقتی بخوای رهاشی اگر شنیده باشی پر از سقوط لحظم مخمل آب چهرم زلاله مثل زمزم دلم خیلی بزرگه من آبشار هستم موندنی نیستم آری که رهسپار هستم نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ! همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند عشق را همه با دور كمر ميسنجند خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسد دوريه ارزانيست چه شرافت ارزان تن عريان ارزان و دروغ از همه چيز ارزانتر آبرو قيمت يک تکيه نان و چه تخفيف بزرگي خوردست،قيمت هر انسان تا كي براي ديدن رويت دعا كنم تا كي دو دست خويش به سمت خدا كنم در پيشگاه قدس تو از خاك كمترم بگذار خاك پاي تو را توتيا كنم جان فداي تو كردن نزد ما دشوار نيست سوزم از اين غم كه ما را فرصت ديدار نيست شاد باش كه از شادي تو دل شادم تا تو شادي ز غم هر دو جهان آزادم لذت زندگي من همه خرسندي توست بي وفايم كه وفايت برود از يادم آواي باد انگار،آواي خشكساليست،بگذار تا بگويم تقدير لااباليست بايد عشق ورزيد،بايد مهربان بود زيرا كه زنده ماندن هر لحظه احتماليست! دوستي شوخي سرد آدمهاست بازي شيرين گرگم به هواست واسه كشتن غرور من وتو دوستي توطئه ثانيه هاست آسمان وقف نگاهت گل من مانده ام چشم براهت گل من هر كجا هستي و باشي گويم كه خدا پشت و پناهت گل من در اوج تنهاییم به هیچ فکر میکنم ... نیست میشوم و باز خودم را در گرداب زندگی سرگردان می بینم . در اوج تنهایی میخندم به هر آن چه بودن میخوانند و من داشتن می نامم . در اوج تنهایی به عشق فکر میکنم و پاک تر از آن دروغ را می بینم . در اوج تنهایی به حال دلم زار میزنم و به سادگیش میخندم . در اوج تنهایی . . . . میمیرم... من كاه بودم بخدا معشوقه ی من بالایی است من دیگه دوست ندارم ببخشید من واسه اون کسی که دوس ندارم نمی تونم شاخه ی گل بیارم بین تو و اون روزا کلی فرقه تو اسمونت پر رعد و برقه نه مهربونی نه واسم میخندی هر دری رو من میزنم میبندی خسته ام از آرزوها آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي بالهاي استعاري لحظه هاي كاغذي را زور و شب تكرار كردن خاطرات بايگاني زندگي هاي اداري آفتاب زرد غمگين پله هاي رو به پايين سقف هاي سرد سنگين آسمانهاي اجاري با نگاهي سر شكسته چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده ميز هاي صف كشيده خنده هاي لب پريده گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي پاركهاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي نيمكت هاي خماري رونوشت روزها را روي غم سنجاق كردم شنبه هاي بي پناهي جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزي باد خواهد برد باري روي ميز خالي من صفحه ي باز حوادث در ستون تسليت ها يادي از ما يادگاري خنده هايم گم ميشود در خندهايت گريه هايم در پناه شانه هايت شعر ميخواني سر از پا نميفهمم باز هم من ميشوم محو صدايت چشم شيرين شرم دارد از نگاهت تاج خسرو كاخ كسري خاك پايت ترسم از چشمان شوري زخم بيني ماه من بر جان من درد و بلايت



در به در کوچه تنهایی ام
نغمه تو از همه پرشورتر
محنت این قافله را کم کنی
مایه آسایه ما می شدی
یک شبه حلال مسائل شود
سینه مارا عطشی دست داد
شعله به دامان سیاوش گرفت
نامه تو خط امان من است
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
تا بتوانم به رخت بنگرم
کی و کجا وعده دیدار ما,,,

کلاغ سیاه پاپتی
پرید روی شاخ درخت
گفت : غار و غار
از یه جایی صدا اومد
که : زهر مار
بغض کلاغه ترکید
یه قطره اشک از روی گونه هاش چکید
یه تیکه سنگ از تو حیاط
نشست رو سینه کلاغ
قلب کلاغه ترکید
کلاغه مرد
...
کسی نفهمید که کلاغ
دلش خیلی گرفته بود
آخه شب قبل
یه گربه ناز و ملوس
بچه هاشو گرفته بود
حیف کلاغ پاپتی
با رنگ زشت و خط خطی
....
راستی مگه ما آدما
از دل هم خبر داریم ؟
ما آدمای رنگارنگ
زشت و قشنگ
درد دلامون الکی
عاشقیمون , دروغکی
دل چی چیه ؟ یک تیکه خون
پر از : نرو , پیشم بمون ...
دلم میخواست کلاغ بودم
همون کلاغ پاپتی
زشت و سیاه و خط خطی
گریه می کردم : غار و غار
پشت سرش یه زهر مار
حداقل این فحشه که راستکی بود
اینجوری هیچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت
دلم میخواست کلاغ بودم
تا که یه سنگ راستکی
که درد اون بهتره از زخم زبون آدما
دلم رو با تموم این نگفته هاش
بترکونه
...
صبح سحر
یه رفتگر
کلاغه رو کرد لابه لای آشغالا
دلش نگو , یه تیکه خون
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
درغمستان نفسگیر اگرنفسم ميگيرد
آرزو در دل من
متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس
جان مرا ميگيرد
دل گريان، لب خندان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان، لب خندان دارم


با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد!
باور کن
تقصیر من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هروقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یک اسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زودگذر
به انتظار امدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم .

دیگر پشت هیچ پنجره ای
سر پیچ هیچ کوچه ای، در انتظارت نیستم.
شايد بعدها ،چشمم بيفتد به كسي كه
خنده هايش شبيه خنده هاي توست
نگاهم بيفتد به كسي كه
چشم هايش همرنگ چشم هاي توست
و يادت كردم...با لبخندي 








.::تقدیم به دوستم :: S...M :: ::.






اگر همه قصهاند من یه حماسه هستم
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد


چه کسي ميگويد که گراني اينجاست؟

![]()

تو سنگ چخماق !
دستانت را بر هم كوبيدي و ...
كشف آتش به اين قيمت مي ارزيد؟









خجسته سالروز ميلادم مبارك

